تبليغاتX
<-Title->از شهریراز تا یزدگرد سوم<-Title-> <-Content->

پس از اردشیر سوم تنی چند از نجبا و اشراف زادگان ساسانی در مدت زمان کوتاهی  به حکومت رسیدند که در این میان به دو زن نیر می توان اشاره داشت. که هیچ کدام نتوانستند حکومت پدران خود را باز پس گیرند.

پس از به تخت نشستن یزدگرد سوم بود که  بی درایتی های خسرو پرویز آشکار شد. او با پاره کردن نامه پیامبر اسلام و همچنین از بین بردن ارتش قدرتمندی که در زمان پدرش خسرو انوشیروان دادگر به وجود آمده بود زمینه را برای حمله و شکست خوردن از اعراب را فراهم نمود.

در این زمان یزدگر سوم با بی درایتی های خود نتوانست ارتش هر چند قدرتمند تر خود را به پیروزی برساند و اعرابی که جهل، نادانی و وحشی گری از ویژگی های آن ها بود بر این سرزمین مقدس چیره گشتند. همانطور که یاد شد شروع انحلال ساسانیان از آغاز به حکومت رسیدن خسرو پرویز آغاز گشت و تا یزدگرد ادامه یافت. تا با پایان یافتن سلسله ساسانیان و امپراطوری روم  آخرین امپراطوری های عالم گیر جهان هم پایان یافتند. و عرصه برای تاخت و تاز اعراب وحشی از جنوب و وحشی های شمال باز گردد. در تمام ۱۴ قرن حکومت با عظمت ایرانیان بر نیمی از جهان هیچ کدام از اقوام وحشی قدرت چندانی نیافتند اما پی از پایان یافتن این امپراطوری عظیم الشان این وحشی های و بربر ها بودند که قدرت را بر دست گرفتند.

و اینک شرح مختصری از دوران یزدگرد سوم آخرین پادشان مستقل ایران:

سی و پنجمین و آخرین پادشاه ساسانی یزدگرد سوم پسر شهریار و نوهٔ خسرو پرویز بود و ظاهراً از مادری سیاه‌پوست زاده شده‌است. در سال ۶۳۲ میلادی چون کسی از خانوادهٔ سلطنتی باقی نمانده بود، او را پیدا کرده و بر تخت نشاندند.

در سال ۶۳۴ میلادی در سومین سال پادشاهی یزدگرد و اولین سال به خلافت رسیدن عمر بن خطاب، اولین جنگ سرحدی بین ایران و اعراب بنام جنگ زنجیر درگرفت که به شکست ایران خاتمه پیدا کرد.[۲]

یکسال بعد رستم فرخزاد حاکم خراسان که در این وقت نایب‌السلطنهٔ حقیقی ایران محسوب می‌گشت، به فرماندهی کل قوای ایران برگزیده شد [۳]. او توانست در دومین جنگ بنام جنگ پل قوای اعراب را شکست دهد. [۴]

در سال ۶۳۵ میلادی، عمر از کارهای شام فراغت حاصل کرد و توقف قشون زیاد در شامات لازم نبود بنابراین عمر در تهیهٔ جنگ دیگری با ایران گردید. سعد بن ابی وقاص به سرکردگی قشون انتخاب شد و با سی هزار سپاه مأمور جنگ با ایرانیان شد. از طرف دیگر یزدگرد نیز لشکری در تحت ریاست رستم فرخزاد آراست عدهٔ آنرا یکصد و بیست هزار نفر نوشته‌اند. عمر در همان سال هیأتی مرکب از دوازده نفر عرب به دربار ایران فرستاد. آنان در ورود به تیسفون ظاهرشان باعث سخریه بود ولی یزدگرد آنها را با احترام پذیرفت، زیرا مقارن این احوال، مسلمین دمشق را فتح کرده بودند. یزدگرد پرسید «مقصودتان چیست؟» گفتند «باید اسلام بپذیرید یا جزیه دهید.» شاه در جواب با نظر حقارت به آنها نگریسته و اشاره به فلاکت آنها کرده، گفت «شما مردمانی هستید که سوسمار می‌خورید و بچه‌های خودتان را می‌کشید. (اشاره به عادت اعراب به زنده بگور کردن دختران)» مسلمین جواب دادند که ما فقیر و گرسنه بودیم ولی خدا خواسته‌است غنی و سیر باشیم. حالا که شمشیر را اختیار کرده‌اید، حکمیت با آن است. [۵]

در سال ۶۳۶ میلادی رستم فرخزاد در سومین جنگ مابین ایران و اعراب، بنام جنگ قادسیه در نزدیک حیره، با سعد بن ابی وقاص سردار عرب روبرو شد. جنگ چهار روز طول کشید و به شکست ایرانیان خاتمه یافت. رستم که شخصاٌ حرکات افواج ایران را اداره می‌کرد، در حالیکه در زیر خیمه نشسته و درفش کاویانی را در برابر خود نصب نموده بود، کشته شد و درفش کاویانی که نمودار شوکت و قدرت ایران بود، بدست سپاه اعراب افتاد. پس از این فتح بزرگ مسلمانان حیره را گرفتند و بجانب تیسفون روی نهادند. [۶] یزدگرد به سعد بن ابی وقاص فرماندهٔ قوای اعراب پیشنهاد کرد که ممالک آن سوی دجله را به مسلمین واگذارد و طرفین صلح نمایند ولی او این تکلیف را به استهزا رد کرد.[۷] در بهار سال ۶۳۷ میلادی در اطراف پایتخت افواج نگهبان ایرانی عرضهٔ تیغ شدند و باقی سپاهیان نیز رو به هزیمت نهادند. با نزدیک شدن سپاه اعراب یزدگرد از پایتخت گریخت. همچنین جماعتی بسیار از ساکنان تیسفون نیز همهٔ دارایی خود را رها کردند و گریختند و در شهر کسی باقی نماند. [۸] [۹] سعد بن ابی وقاص همراه با شصت هزار مرد عرب با فتح و پیروزی وارد پایتخت خالی شد. [۱۰]

سعد در ابتدا می‌خواست قشون ایران را تعقیب کند ولکن عمر به او دستور داد تابستان را در مدائن بگذراند، پس از چندی به سعد خبر رسید که یزدگرد در حلوان قشونی جمع کرده‌است و در صدد جنگ است. سعد در چهارمین جنگ بنام جنگ جلولاء با یزدگرد به نبرد پرداخت و شکست دیگری به سپاه او وارد آورد. [۱۱]

سرانجام آخرین جنگ در سال ۶۴۲ میلادی[۱۲]، بنام جنگ نهاوند که اعراب آن را فتح‌الفتوح نامیده‌اند، رخ داد و سپاه یزدگرد با همهٔ فزونی شماره و آمادگی جنگی آخرین شکست را از سپاه عرب خورد. پس از این جنگ دفاع ایالات ایران بعهده مرزبانان و دیگر امراء محلی قرار گرفت، و بعضی از این سرداران مثل هرمزدان در خوزستان مقاومتی سخت ولی بی‌فایده، نشان دادند. همدان و ری مسخر لشکر عرب شد، بعد نوبت به آذربایجان و ارمنستان رسید. بعد از آن اصفهان بدست اعراب افتاد. استخر هم مسخر شد و همهٔ ایالت فارس که گاهواره خاندان ساسانی بود، نیز بدست مسلمانان افتاد.

یزدگرد که جز عنوان شاهنشاهی نداشت باز هم رو به هزیمت نهاد. اسپهبدطبرستان یزدگرد را به پناه خود فرا خواند و اگر یزدگرد این دعوت را می‌پذیرفت، شاید می‌توانست در طبرستان قدرت خود را نگاه دارد ولی یزدگرد سیستان و خراسان را ترجیح داد.

یزدگرد از ری به اصفهان و از آنجا به کرمان و پس از نیشابور به طوس رفت ولی فرماندار آنجا که مایل نبود او را پناه بدهد گفت «قلعۀ طوس گنجایش موکب شاهی را ندارد.» پس ناچار یزدگرد به مرو رفت. در سال ۶۵۲ میلادی، ده سال بعد از جنگ نهاوند، مرزبان مرو، ماهوی سوری از خاندان سورن که می‌خواست از خطر بلای جنگ و قحطی و حملۀ اعراب در نتیجۀ پذیرفتن یزدگرد در مرو، خلاص شود ، نیزک طرخان سرکردۀ طوایف طخار را به گرفتن یزدگرد تشویق کرد. نیزک طرخان فوجی را به گرفتن یزدگرد فرستاد. پادشاه بخت برگشته، شتابان رو به فرار نهاده و خسته و درمانده به آسیابی پناه برد که شب در آنجا بگذراند. آسیابان یزدگرد را به طمع لباس فاخر و جواهرش بقتل رساند. بنا به روایت ثعالبی «جسد این شهریار وارونه بخت را در رود مرو انداختند. آب او را همی برد تا به شاخۀ درختی پیچید، اسقفی نصاری جسد شاه را شناخت و او را دفن کرد.» [۱۴]

با مرگ او در سال ۶۵۲ میلادی، سلسلهٔ ساسانی پس از ۴۱۶ سال، در ایران منقرض گردید.

یزدگرد در سال ۵۳۸ میلادی هنگامی که با اعراب در ضد و خورد بود، سفیری به چین فرستاد و از امپراتور چین کمک خواست ولی دولت چین به سبب دوری از ایران از دادن کمک خودداری کرد. بعد از فوت یزدگرد پسر او پیروز سوم خود را شاه ایران خوانده و امپراتور چین او را بدین سمت به رسمیت شناخت.

پیروز در کوههای طخارستان مانده، در صدد جمع‌آوری قشون برای جنگ با اعراب برآمد. پیروز از امپراتور چین به نام کائو تسونگ چهارمین امپراتور سلسله تانگ) کمک خواست اما امپراتور باز به بهانه دوری راه از کمک به او خودداری کرد ولیکن پادشاه طخارستان به او کمک کرد و او را شاه ایران دانست.

امپراتوری چین در سال ۶۵۸ میلادی ترک‌ها را شکست داده و ممالک غربی خود را مرتب کرد بعد دولتی به اسم ایران تشکیل و پادشاهی آن را به پیروز سوم تفویض نمود. این مملکت احتمالاً در انتهای شمالی سیستان بوده یا در نزدیک سیحون قرار داشته‌است. بعد از حمله اعراب به این منطقه، پیروز فرار کرده به چین رفت.

در سال ۶۸۴ میلادی امپراتور چین او را بخوبی پذیرفته و به او اجازۀ تأسیس یک آتشکده را در چان کان دادند. بعد از مرگ پیروز پسر وی نرسی نوه یزدگرد سوم به طخارستان رفته و مدتی در استرداد ملک کوشید ولی مأیوس شده و به چین بازگشت و همانند پدر در غربت درگذشت.

با این همه اوصاف در مورد ۱۴ قرن حکومت با عظمت ایرانیان می توان در یافت که هر گاه شاهی در تنگنا قرار می گیرد بسی با لیاقت تر خواهد شد همانگونه که داریوش اول در دوره هخامنشیان و شاهان بسیاری دیگر در سلسله های دیگر و آخرین مثال هم می توان پیروز سوم و پسرش را نام برد که رشادت های بسیاری برای باز پس گیری ایران  از دست اعراب انجام دادند ولی به هیچ نتیجه ای دست نیافتند.

 

<-Content->